![]() |
![]() |
|
| مادرم شاخه گل باغ بلور، پدرم فاصله عشق و غرور |
|
برای دیدن تو
دوستت دارم ..........سارا گلی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 18:32 توسط سارا گلی |
|
|
سارا چشات يه دنيا حرف و رازه قصه من به اسم تو مي نازه دلم ميخواد تنفست كنم باز عين هواي دلنشين وتازه سارا ترانه ساز زندگيم باش تو بمون و عشق هميشگيم باش متانت از راه رفتنت مي ريزه خاطر تو خيلي برام عزيزه تو بوي بارون شب بهاري توهفت تا اسمون نظير نداري عطرتو عطرباغهاي بهشته تو قصه سارا يعني فرشته تو سايه روشن سفيد تقديري اسم تو رو خدا با من نوشته از گلاي زنبق و سرخ و پونه رو ابرا مي سازم يه اشيونه مي برمت تا شهر گرم خورشيد اونجايي كه فقط خدا مي دونه اله صبروقراري سارا مثل تولدت بهاري سارا من ميدونم با قدماي پاكت شادي تو زندگيم مي ياري سارا مثل پري تو شهر قصه هايي مثل نسيم عاشقي ورهايي تو اهل اسموناي بلندي ساراي من تو هديه خدايي با تو ميشه تا كهكشون سفركرد خورشيد وماهو ميشه دست به سر كرد تا تو بهونه واسه موندن باشي شبو ميشه با عشق توسحر كرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 11:55 توسط سارا گلی |
|
|
وقتی آسمان ترانه باران را ترنم می کند،وقتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 9:59 توسط سارا گلی |
|
|
INTERVIEW WITH GOD I dreamed , I had an interview with god God asked خدا گفت So you would like to interview me پس می خواهی با من گفتگو کنی؟ I said ,If you have the tim گفتم اگر وقت داشته باشید. God smiled خدا لبخند زد My time is eternity وقت من ابدی است. What questions do you have in mind for me چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟ What surprises you most about human kind چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟ God answered خدا پاسخ داد: That they get bored with child hood این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند، They rush to grow up and then عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد، long to be children again حسرت دوران کودکی را می خورند. That they lose their health to make money اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند ، and then و بعد lose their money to restore their health پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند That by thinking anxiously about the future اینکه با نگرانی نسبت به آینده They forget the present زمان حال را فراموش می کنند. such that they live in nether the present آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند And not the future نه در آینده That they live as if they will never die این که چنان زندگی می کنند که گویی ، نخواهند مرد. and die as if they had never lived وآنچنان می میرند که گویی هرگز نبوده اند. God's hand took mine and خداوند دستهای مرا در دست گرفت we were silent for a while و مدتی هر دو ساکت ماندیم. And then I asked بعد پرسیدم As the creator of people به عنوان خالق انسانها What are some of life lessons you want them to learn می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند ؟ God replied , with a smile خداوند با لبخند پاسخ داد : To learn they can not make any one love them یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبورکرد به دوست داشتن خود but they can do is let themselves be loved اما می توان محبوب دیگران شد. T o learn that it is not good to compare themselves to others. یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند To learn that a rich person is not one who has the most, یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد. but is one who needs the least. بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد. To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق، در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم، and it takes many years to heal them ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد. To learn to forgive by practicing for giveness با بخشیدن بخشش یاد بگیرند. T o learn that there are persons who love them dearly. یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند. But simly do not know how to express or show their feelings. اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند. T o learn that two people can look at the same thing, یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند، and see it differently. اما آن را متفاوت ببینند. To learn that it is not always enough that they be forgiven by others. یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند. The must forgive themselves. بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند. And to learn that I am here و یاد بگیرند که من اینجا هستم ALWAYS همیشه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:22 توسط سارا گلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 9:15 توسط سارا گلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
می دانم پنج شنبه هاچشم انتظار هستی مادر
پس اشکهایم را از راه دور همچون دسته گلی برایت می فرستم تا بدانی این دل طوفان زده ام تا هستم با یاد و خاطر تو می تپد دوست دارم مادر ...........سارا گلی مادرم قصه مرگ تو را ناگه شنیدن زود بود در عزایت جامه اندر تن دریدن زود بود آخر ای یار،همه ای مظهر لطف و صفا در دیار جاودان منزل گزیدن زود بود دوستت دارم مادر .........سارا گلی |
|
RSS
|